لطفا بخونید!

از سال ٨١ خیلی گذشته از اولین سلامی که تو این وبلاگ نوشتم از آشنایی ها از شکستها از جام جهانی! از این سه تا علامت)!!!( دوست داشتنی! از تغییر مکانهای زیاد من از بلاگ اسپات به بلاگ اسکای به دات کامها به بلاگها و ...
روز اول که اینجا نوشتم گفتم که خوب که چی اینجا بنویسم!واسه همین اسمش رو گذاشتم آخرش که چی؟!!! واقعا آخرش چی شد؟؟؟
این زندگی هنوز برای من آخری نداشت!هر روز تجربه جدید و تازه از دوستهایی که پیدا کردم از قرارهای وبلاگی از رفتن سر خاک ماه پیشونی که هنوز هم زنده است،راست نوشتم!دروغ نوشتم! از دوست هایی که اومدن و رفتن و دوستی که موند موند و موند و خواهد موند و حالا هم یک دوست هم یک همسر،تصمیمهایی که با هم گرفتیم چه درست چه غلط ...
قرارهای وبلاگی و فضولی و سرک کشیدن بعضی ها در زندگی ها از وبلاگ توت فرنگی که خوب شروع کرد ولی بعدش خراب کرد و مدتها مثل ایکس من بود و همه میخواستن بدونن کیه فهمیدید؟؟؟
کامنتها شد معیار سنجش ...
لینک دادن شد دردسر همه لوگو داشتن...
لینکهای روزانه مد شد!!!
اسکار وبلاگی برگذار شد!
کتاب وبلاگستان شیشه ای اومد با نوشته های ما ها!!!محل سکونت:تبریز!!!!نه!!!!
یک مدتی از نوشتم بیخیال شدم از اینجا بدم اومد از نوشته ای قبلی بدم اومد آدمهایی اومدن که با خواندن مطالب من یکجوری حریم شخصی زیر سئوال می رفت!ناگهان  و سر یک تصمیم احمقانه )شاید اون موقع درست بود(همه رو پاک کردم نوشته های چند سال!خاطره....
پاک کردن خاطره ها واقعا کار خوبی نیست اشتباه کردم ...
ترس از چی داشتم ؟نمی دونم...
تو این مدت خیلی چیزها رو دیدم دوستی ها ... ازدواجهای وبلاگی)بده؟( چند نمونه بد بگویید؟
قهر ها ،آشتی ها و ....
و آخرینش هم یک کوچولو که وارد جمع این خانواده شد.... مبارکه...
اوایل از خاطرات دانشگاه نوشتم از جام جهانی از قهرها از نفرتها و خدا میدونه چقدر پول کارت ١٠ ساعته اینترنت دادم .... تا حالا به این فکر کرده بودید؟راستی کسی میدونه چرا شدم شرک؟!!!!no way.....ها
کم کم راه عوض شد حدیث هایسی که میگفتم و کسی که نخواست شناخته بشه!شناختمت عزیزم!اومد امر به معروف کرد!!!بابا بیخیال اینجا همه چی بیشتر شبیه به یک شوخی هست!
کی رو جدی گرفتید تو نوشته هاش!!!
گذشت گذشت و گذشت ازدواج کردم...
زندگی عوض شد مسئولیتها عوض شد فکر ها عوض شد وبلاگه عوض شد!صداقتها و دوستیها رفت!دوره وبلاگ نویسی خاله خانباجی ها شد!دوره وبلاگ نویسی سیاستمدران یک روزه شد!
خاتمی .....
خامنه ای ....
احمدی نژآد...
موسوی...
همه اومدن تو صفحه اول نوشته ها، کدوم از نوشته ها یک طرفه نبوده شما دیدید؟خاتمی خوبه؟خاتمی بده؟احمدی نژاد به کجا وصله؟هاله داره؟این یکی خورد اون یکی برد حالا نویسنده کی بود یک بچه ١۶ ساله که ذوق رای دادن داشت!یک بچه ١٨ ساله؟!!!دانشجو بود؟خوب چی میدونه؟؟؟
حالا که خودم ٣٠ سال دارم ١٨ سال به نظر من بچه هست و گرنه اون موقع مردی بودم واسه خودم!!!!!!!!!!!!
اورکات اومد،فیس بوک اومد ، صبحانه اومد و رفت بالاترین اومد ولی چی شد؟؟؟سیاستمدران یک روزه یک جای به ظاهر معتبر رو پیدا کردن!!!
آاااااااااااااااااهااااااااااااااای امروز ۴۶٠ نفر مردن!!!---->١٢۵٢٢٢٢٢٢ رای مثبت
وااااااااااااااااای خامنه ای امروز خودش ١٠ نفر رو گردن زد!----->۶۴٩۶۴۵۶٧۴ رای مثبت
اوخ اوخ اوخ موسوی و کروبی با هم دست دادن !-----> رای مثبت
و .......
سندش هم موجوده-----> اینهاش...
و شاید تنها نوشته ام که خیلی تو خاطر من بود و فکر میکنم باید طلا گرفت این بود:::
بعد از انتخابات ۵ سال پیش:
آن مرد آمد آن مرد با کاپشن سفید آمد
آن مرد نان ندارد،آن مرد داس دارد
و ...
و نظرات آقایون هوشمند هم شد این:
(_(&*^&%^$%&&((+**&%^&&%^^((_)+)_...........
بیپ بیپ بیپ!
اوضاع اقتصادی خراب شد!شد؟!نبود؟همه رفتن من مخالف رفتن بودم!آدم کشورش رو ول میکنه؟!!!نه!!!!!باز هم رفتن !موندم!کارم با اوضاع اقتصادی پیش رفت موندم!موندم!
انتخابات شد دیگه نموندم!شعور من زیر پا رفت،له شد!لگدمال شد و حبس شد!باتوم خورد!تصمیم گرفتم آخه جایی بهتر از ایران هست شاید!مسیر عوض شددد یا مسیر رو عوض کردن دنبال کارهام رفتم و پرونده ام باز شد!شاید تنها پرونده ای که در تمام عمرم برای من دوست داشتنی شد و هست !و حالا هم منتظر تاریخ یک مصاحبه هستم تا برای همیشه برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم!واقعا دلم تنگ میشه؟
واسه شما!!!!نه..........اونجا هم اینترنت هست...
سئوالهای زیاد ،سرم به حد انفجارمیره و بر میگرده....
همه چی داره میگذره شاید نوشته های بعدی این باشه که نشد ....
آهنگ کریس دی برگ گوش میدم تا به اون آرامش لازم برای نوشتن این متنها که شاید واسه خیلی هاتون بی معنی باشه برسم!
دلم میخواد بنویسم و بنویسم........
از اینکه چی ها به من گذشت تو این مدت چقدررررررررررر بزرگ شدم!
دوستهایی وبلاگی که تو این مدت گم کردم!فیلترشدن!حذف شدن!ننوشتن!
آره سمی آدم!احسان!!هلیا!احسان!عمو!احسان!!!!!دلم تنگ شده براتون برای نوشته هاتون!
راستی چرا اینقدر احسان داشتیم؟میدونید؟خب جوابش ساده است بر میگشت به افکار سیاسی پدر و مادر های ما که در یک دوره مشخص همه احسان طبری رو کرده بودن بت خودشون!!!خیالتون راحت اگه متولد سالهای ۵۵ تا ۶٠ و اسمت احسانه بدون که همین بوده و دیگر هیچ....

میدونم پراکنده گویی کردم ولی مرسی که خوندید!!!و یادتون نره اینجا به هر حال خونه اول و آخر من هست!!!دارم دنبال آرشیوهام میگردم!پیدا میشن؟!
مرسی
آخرش که چی؟!!!!

/ 8 نظر / 28 بازدید
Parisaa

سلام. چقدر خوشحالم که دوباره تو این خونه‌ى اول و آخر می‌بینمت. امیدوارم همه چیز همونجور باشه که میخوای. حالا که اینجایی از این به بعد بیشتر ازت می‌شنویم و می‌بینیم و این خییییلی خوبه.

محمد

سلام. اینجا برای تو یک حسی داره مثل وطن. برای هر وبلاگ‌نویسی چه حرفه‌ای و چه آماتور وبلاگ اولش یک حس دیگه داره. مدتها بود خبری ازت نبود.داشتم نگران می‌شدم. ایشالا هر جا میری شاد و سرخوش باشی.

ییلاق ذهن

چه خوب شد دوباره اینجا رو راه انداختی اسم آخرش که چی رو که دیدم اشک تو چشام جمع شد باورم نمیشه که هشت سال گذشت وای نه اصلا باورم نمیشه داره میشه یه عمری واسه خودش هنوزم یادمه که تو منو وبلاگ نویس کردی با همون آخرش که چی [لبخند] بازم باید بگم که ممنونم [لبخند]بابت تبریکت هم ممنون [لبخند]

ث

http://www.roxeen.net/

ییلاق ذهن

آقا من چقدر دلم برای این آدرس تنگ شده بود آدرسی که منو وبلاگ نویس کرد چه پست باحالی بود خیلی نوستالژی وبلاگی داشت خوب شد اینجا رو ردیف کردین نوستالژی تر از همه اینکه به مثبت بی نهایت لینک دادین وای مرسی مرسی

ییلاق ذهن

یادم نبود که یه بار دیگه به این پست کامنت دادم !!! دوباره احساساتی شدم این بچه واسه ما حواس نمیذاره

محمد

مدتها بود هوس یک متن طولانی دلنشین کرده بودم که فقط از کسانی مثل شرک و نوشین و اینا برمیاد. مرسی

hh

تو دهن و چشو و گوشو پایینو بالاو این ور اون ورو بلاگت باید ریییییید[نیشخند]